داستان
گذری بر حماسه عاشقانه خسرو و شیرین
زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است .
برای مشاهده ی بقیه داستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
گذری بر حماسه عاشقانه خسرو و شیرین
زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است .
برای مشاهده ی بقیه داستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
داستان رستم و سهراب و مرگ رستم از منظر عرفان
نگارش: يدالله قائمپناه
برای مطالعه ی مقاله روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
شبی خضر خجستـه پـی بــه در زد خیـال مثـنـوی گفتــن بــه ســر زد
بـه ســر رویـای شیـــرین شبانــگاه نشستـــم پشــت پـرچیـــن شبانــگاه
نشستــم تا سحـــر خلـــوت نمــودم خـــدای شعـــر را دعــوت نمــودم
پیاپی عــرش را تصــویــر کــردم تـــو و نـــام تـــو را تفسیـر کــردم
تو یعنـی آسمانــی ریشــــه ی مــن بـلـــوغ روشــن انـــدیشــه ی مــن
تو یعنـی طعــم بــاران در بیـابــان عبـــور از خــط پـایـان در بیـابــان
تو یعنـی شــــاه بیــت دفتــر شعـــر حضــور استـعــاره بـــر سـر شعــر
سکـوت مبهــم و منــشـــور رازی بلــه، منظـومـه ی پـرشــــور رازی
تو همـرنـگ شفـق بـــر آسمـــانـی تو پــــژواک خـــــدا در آسمــــانــی
تو مــوسیقــــی نمنـــاک بهـــــاری نمــــــاد رجعــــت پـــاک بهـــــاری
طنیـــن گام هایــت آیـــت وصــــل چمیـــدن با تو یعنی غایــت وصـــل
بشــــارت داده اند این منتظــــر را زوال روزگـــــــاران کــــــــــدر را
شنیـــدم سوی من آهنـــگ کـــردی رکـــود جاده را بی رنــگ کـــردی
سحر در می زنی با صد سبد عشق نثــــارم می نمـــایــی تا ابــــد عشق
تو می آیـــی بلـه، با نــور در دست دمــــادم رایـــت منصـــور در دست
تو می آیـــی به من امیـــد بخشـــی به دست یـــخ زده خورشیـــد بخشـی
تو می آیـــی مـــرا محراب باشـــی دل قحــــطــــــی زده را آب باشــــی
تو می آیـــی ولی سوگنــــد بر مهـر و بــر ذرات نــــور زنـــده در مهـر،
قسـم بــر خوشـــه های زرد شالــی قسـم بــر سینــــه ســرخـان شمالــی،
قسم بر آن که می خوانــی همیشـــه بگــو با من کــه می مانــی همیشـــه
دانشگاه تهران- 10/11/1379
شعر از: علیرضا قاسمی (ع. ریواس)
این وبلاگ در تاریخ بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۵ افتتاح شده است. به امید آن که مورد توجه ادب دوستان قرار گیرد .
بی تردید ادبیات را باید «کیمیای هستی» خواند و به راستی آن گاه که یک شعر یا هر نوع ادبی دیگر روح خسته و افسرده ی انسان عصر دود و آهن را از قیل و قال زندگی این جهانی می رهاند و او را به خلوت و آرامشی پاک و ملکوتی می رساند چه نامی شایسته تر از کیمیای هستی برای ادبیات می توان یافت؟ آری ادبیات همه ی مفاهیم والای انسانی و معنوی را در خویش جای داده است و می تواند همچون کیمیایی انسان ها و در نتیجه کل هستی را به سوی کمال مطلوب رهنمون شود.
هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را